حدیث روز

D-(17).jpg

سامانه پيام كوتاه

                  

سلام بر مادر سادات
 
تقویمو وا کردم ، چش م(چشمم) افتاد...
یکدفعه بر یک روز میلاد و
این روز با ارزش ، همون لحظه...
گوشی به دست قلب من داد و
 
تقویمو تا بستم ، کنار در...
چشمم به《گوش》مادرم افتاد
دیدم که چیزی روی گوشش نیست 
یک فکر خوبی در سرم افتاد  
 
رفتم لباس و کفش پوشیدم
بیرون زدم از خونه -خیلی زود-
فردا نه ، پسفردای اون تاریخ
روز قشنگ و خوب《مادر》بود
 
اونروز رفتم توی بازار و
گشتم دکونا رو -تک و تنها-
تا اینکه آخرسر ، واسه مادر
کادو گرفتم ، کادویی زیبا
 
وقتی که اومد لحظهء موعود...
کادو رو دادم دست مادرجان
تا باز کرد و دید... اشکش ریخت
انگار شد پژمرده و نالان
 
یک لحظه رنگ و رو م قرمز شد
توی دلم ترسیدم و گفتم
چی شد مگه!؟ چی شد که مادرجان
لبریز شد از غصه و ماتم!!؟
 
دیدم تنش اونجاست... قلبش ، نه
مادر چشاش بارونی و تر شد
میزد به روی پاش با افسوس
میزد... ولی حالش که بهتر شد
 
گفت ای پسر ممنونم از لطفت
من رو تو آغوشش کشید و بعد 
چشمش به《دیوار》و به《در》خورد و
اون《گوشواره》ها رو دید و بعد
 
آهی کشید و با دل پر خون...
از کوچه و از گوش زهرا گفت
از گوشواره کندن قنفذ...
از پیکر بیهوش زهرا گفت.
 
جونم فدای مادرم...  اونروز...
بیحال شد روی زمین افتاد
بعدش منو بوسید و با گریه
اون《گوشواره》رو  به من پس داد.
 
پس داد و یادم داد که باید
یک روح پاک و صیقلی باشم
تا لحظه ای که جان به تن دارم 
در خط زهرا  و علی باشم
 
شکر خدا ، در مجلس روضه... 
از شیر پاک مادرم خوردم 
این عشق به بی بی عالم رو..
از مادرم به ارثیه بردم
 
#محمد_اسمعیلپور 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

پيوندها

ورود اعضاء

كليپ منتخب حسينيه


كانال هاي فضاي مجازي

آي دي و كانال هاي رسمي روابط عمومي حسينيه اعظم مهديشهريهاي مقيم تهران در فضاي مجازي :

.:: ایمیل : publicrelation.mafe@gmail.com

.:: شماره همراه :09352748324

.:: لینک ها:

     

تلگرام         لاین       اینستاگرام    گوگل پلاس